panisapanisa، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 11 روز سن داره

بهترین بهانه ی نفس کشیدن مامان و بابا

چند تا عکس از دختر نازم

مامانی جونم این عکس ها رو وقتی تهران خونه عزیزجون اینا بودیم ازت گرفتم....                                          قلدرم آی قلدرم دل ها گرفتارمه....                                                                                               ...
26 تير 1392

اولین خنده ثبت شده با دوربین پرنسس پانیسا

دختر خوشگلم یه چند روزی میشه که لبخند هات دیگه غیر ارادی نیست و وقتی مامان رو میبینی اون لبخند خوشگلتو به روش میزنی... وای که چه شیرینه دیدن این لبخند خوشگلت... مخصوصا صبح ها که مامان رو میبینی به روم میخندی...قربون اون لبای خوشگل و نازت بشم من عزیزترینم....دیدن این خنده ات تمام خستگیایمو تو این 2 ماه از بین برد نانازم.... اینم عکسهایی از اولین خنده هات که با دوربین تونستم ثبتش کنم....                                                           ...
26 تير 1392

مراحل بیدار شدن پانیسا و کش و قوس اومدنش

عزیزم اینجا هنوز قنداق فرنگیت میکردم تا دست و پا نزنی و بتونی بخوابی...صبحا وقتی قنداقتو باز میکردم سریع یه کش و قوس مفصل میومدی.... اینم عکساشه:                                                                    ...
26 تير 1392

اولین عید نوروز پانیسا

سلام عزیز دل مامان...عیدت مبارک گلم.... این اولین عیدیه که جمع 2 نفره من و بابا با وجود گرم شما 3 نفره شده گلم و همینطور این اولین عیدیه که شما داری تجربه میکنی. عزیزم امیدوارم سالهای سال در کنار همدیگه و زیر سایه ی بزرگترا به شادی و سلامتی زندگی کنیم... من و شما که تا الان نزدیک 2 ماهه که تهرانیم بابایی هم واسه 4شنبه سوری اومد تهران پیش ما....ما امسال عید عروسی عمه رو در پیش رو داریم...از چند هفته قبل من و شما با عزیز جون و بابا جون میرفتیم واسه خرید عید و خرید عروسی....شما رو میذاشتیم تو کالسکه و با هم میرفتیم پاساژ...یه بارش که بابا برای سر زدن به ما اومده بود تهران واسه خرید با ما همراه شد.... یادمه اولین بار که شما رو بردیم ...
26 تير 1392

عروسی عمه

 عزیز دلم امروز روز عروسیه عمه ست... صبح با عزیز جون و شما رفتیم آرایشگاه تا مامان آماده شه...بعدش اومدیم خونه و عزیز جون رفت آرایشگاه تا خودشو آماده کنه...بعدش هم لباس ناناز شما رو بهت پوشوندیم...خیلی بهت میاد گلم...ماه شدی....عروس کوچولوی خودمی عزیزم...درست عین فرشته ها شدی نانازم... ساعت 5 از خونه زدیم بیرون و زود هم رسیدیم باغ عروسی...عزیزم مامان و بابا هم تو همین باغ عروسیشونو گرفتن...جالب اینکه وقتی هم که شما رو باردار بودم برای عروسی یکی از اقوام دوباره به همین باغ اومدیم و حالا خود شما که به دنیا اومدی باز همین جا اومدیم...صاحب باغ دیگه ما رو کاملا میشناسه...وقتی که ما رسیدیم اونجا هنوز خیلیا نیومده بودن ما هم برای خودمون ...
26 تير 1392

واکسن 4 ماهگی و رفتن به عباس آباد

سلاااااااااااااااام آلوچه ی مامان: با بابایی شما رو بردیم بهداشت و واکسن 4 ماهگیتو زدی....بمیرم برات گریه هم کردی اما بابا سریع با سوئیچ ماشینش حواستو پرت کر..رشدت هم خوب بود و مشکلی نداشتی... عزیزم این روزا داری تلاش میکنی تا اجسام رو با دستات بگیری و این کارت خیلی خنده داره....مثل آدم آهنی هر 4 انگشتتو به هم میچسبونی و خیلی آروم به طرف اجسام میبری تا بگیریشون...خیلی خنده داره بعد از واکسنت اومدیم خونه و لباساتو کم کردم تا تب نکنی و از همون اول برات کمپرس آب سرد گذاشتم و قطره استامینوفن دادم....و شما هم گرفتی خوابیدی...این عکسته: دختر گلم خدا رو شکر این دفعه اصلا تب نکردی و حالت خوب خوب بود...برای همین تصمیم گرفتیم بریم مسافرت...ع...
26 تير 1392

برگشت به ساری و بودن با عمه جون پانیسا

عزیز دلم ما امسال به خاطر شما روز 13 به در رو ترجیح دادیم خونه باشیم و جایی نریم...14 هم وسیله هامونو جمع کردیم و بعد 2 ماه تهران موندن با بابایی رفتیم ساری....موقع  خداحافظی با عزیز جون و بابا جون و دایی ها گریه کردم امیدوارم این دوران سخت جدایی هم هر چه زودتر تموم شه و با بابایی برای همیشه بیایم تهران زندگی کنیم.... سخته...واقعا سخته امیدوارم تا قبل از اینکه شما بزرگ شی و عقلت به این چیزا برسه بیایم تهران...چون میدونم اون موقع برای شما هم سخت میشه...هم دوری از بابایی برات سخت میشه هم جدایی از عزیز جون اینا برات سخت میشه...همش نگرانم که از نظر روحی آسیب ببینی...خدایا از ته دلم دعا میکنم خودت حاجت منو بده...نمیخوام بچم هم همش تو دلش یه...
26 تير 1392