panisapanisa، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 12 روز سن داره

بهترین بهانه ی نفس کشیدن مامان و بابا

اولین عید نوروز پانیسا

1392/4/26 2:52
نویسنده : مامان نلیا
322 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزیز دل مامان...عیدت مبارک گلم....

این اولین عیدیه که جمع 2 نفره من و بابا با وجود گرم شما 3 نفره شده گلم و همینطور این اولین عیدیه که شما داری تجربه میکنی. عزیزم امیدوارم سالهای سال در کنار همدیگه و زیر سایه ی بزرگترا به شادی و سلامتی زندگی کنیم...

من و شما که تا الان نزدیک 2 ماهه که تهرانیم بابایی هم واسه 4شنبه سوری اومد تهران پیش ما....ما امسال عید عروسی عمه رو در پیش رو داریم...از چند هفته قبل من و شما با عزیز جون و بابا جون میرفتیم واسه خرید عید و خرید عروسی....شما رو میذاشتیم تو کالسکه و با هم میرفتیم پاساژ...یه بارش که بابا برای سر زدن به ما اومده بود تهران واسه خرید با ما همراه شد....

یادمه اولین بار که شما رو بردیم پاساژ خواب بودی...گذاشتیمت تو کالسکه...5 دقیقه بعد از خواب بیدار شدی و از محیطی که داشتی میدیدی خیلی تعجب کردی و زدی زیر گریه...بغلت کردم تا آروم شدی...با چشای گرد به این ور و اون ور نگاه میکردی.اون روز یه کمی اذیت کردی و مجبور بودیم تو بغل بگیریمت اما از روزای بعد بیشتر عادت کردی...

جاهایی که پاساژ بود خیلی خوب و راحت بودیم...هم سر بسته بود هم گرم.اما واسه خرید مانتو مجبور شدیم بریم 7تیر.اونجا هم داشت یه کم بارون میومد هم سرد بود واسه همین طفلک عزیز جون و بابا جون نشستن تو ماشین تا شما رو نگه دارن و من و بابایی هم رفتیم خرید.فقط یه سر عزیز جون شما رو با کالسکه اوورد بیرون اما از شانست بارون اومد و مجبور شد برگرده تو ماشین.دیگه منم به خاطر شرایط مجبور بودم زیاد سختگیری نکنم و زودتر خریدامو بکنم....

خدا رو شکر با کمک عزیز جون و بابا جون که همیشه همراهمون بودن و خدا خیرشون بده همه خریدامونو واسه عید و واسه عروسی عمه کردیم... ازشون به خاطر کمکاشون ممنونم.

یه کار خیلی مهم دیگه که عزیز جون و بابا جون کردن این بود که با من و شما اومدن آرایشگاه.من رفتم تا خودمو خوجل کنم... و اونا هم شما رو تو ماشین نگه داشتن...3-4 ساعتی معطل شدن تا کار من تموم شد...یه دنیا ازشون ممنونم....اگه اونا نبودن به هیچ کاریم نمیرسیدم و مجبور بودم بیخیال خیلی از کارام شم...خدا حفظشون کنه و بهشون سلامتی بده 

خلاصه با کمک اونا همه کارا انجام شد....بابایی واسه 4شنبه سوری اومد تهران...قرار بود همون شب واسه زن دایی سارا عیدی و کادو ببریم...شما هم دختر خوبی بودی و اذیت نکردی و خوش گذشت...

برای سا ل تحویل همه خونه عزیز جون بودیم...اما دایی نیما و زن دایی پیش ما نبودن.چون زن دایی دوست داشت چون سال آخره که پیش خونوادشه با اونا باشه...آخه ایشالا سال دیگه رفته خونه شوهر...چشمک
برای سال تحویل همه لباس خوجل پوشیدیم و دور سفره 7 سین نشستیم...شما هم تو کریرت پیش ما بودی گلم...و سال تحویل شد....عیدت مبارک گلم....مبارک مبارک سال نوت مبارک

راستی یادم رفت بگم برای عروسی عمه برای شما یه لباس نانازی گرفتم که خیلی خیلی خوجله عزیزم...یه لباس عروس کوچولو...فکر کنم کوچیکترین لباس عروس بازار باشه...در واقع لباس روز نامگذازی بچه ست...یه پیرهن عروس داره با یه بلوز زیرش با یه پاپوش و یه هد سر خوجل که همه با هم ست هستن...فقط یه کم گرون شد که اونم فدای سر نانازم که میخواد ساقدوش عمه اش بشه...از میلاد نور خریدیم...عزیز جون شما رو نگه داشت تا من و بابا بدو بدو بریم بخریمش.آخه شما این روزا نه پستونک میخوری و نه از شیشه شیر میخوری...واسه همین یه کم برام سخته که تنهات بذارم و جایی برم.اگه هم مجبور شم جایی برم باید تا قبل از 2 ساعت خونه باشم تا به شما دختر نازم شی شی بدم...

اینم چند تا عکس از روز سال تحویل و اولین عید شما...قربون اون قیافت و اون خنده هات..

 




                                                

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)