برگشت به ساری و بودن با عمه جون پانیسا
عزیز دلم ما امسال به خاطر شما روز 13 به در رو ترجیح دادیم خونه باشیم و جایی نریم...14 هم وسیله هامونو جمع کردیم و بعد 2 ماه تهران موندن با بابایی رفتیم ساری....موقع خداحافظی با عزیز جون و بابا جون و دایی ها گریه کردم
امیدوارم این دوران سخت جدایی هم هر چه زودتر تموم شه و با بابایی برای همیشه بیایم تهران زندگی کنیم....
سخته...واقعا سخته
امیدوارم تا قبل از اینکه شما بزرگ شی و عقلت به این چیزا برسه بیایم تهران...چون میدونم اون موقع برای شما هم سخت میشه...هم دوری از بابایی برات سخت میشه هم جدایی از عزیز جون اینا برات سخت میشه...همش نگرانم که از نظر روحی آسیب ببینی...خدایا از ته دلم دعا میکنم خودت حاجت منو بده...نمیخوام بچم هم همش تو دلش یه غمی باشه و آسیب ببینه...![]()
اینم یه عکس از شما خونه خودمون که لم دادی و داری تلویزیون میبینی...



عزیز دلم ما این روزا اغلب میریم خونه مامانی اینا یا با عمه اینا میریم بیرون...یه شب هم خاله بابا عمه رو پا گشا کرده بود...اون شب عمو بابا هم با خونواده اش از تهران اومدنساری...شما هم تو بغل مامانت خوابت برده بود...و تا آخر شب هم تو بغل من بودی و اصلا بیدار نشدی...منم میترسیدم تو رو پایین بذارم و بیدار شی برای همین هم ترجیح دادم بغلم لالا کنی...
یه شب هم عمه مهمونی گرفت و شما باز تو بغل مامان تا آخر شب خوابیدی...منم واسه اینکه آهنگ اذیتت نکنه دستم رو روی گوشهات گذاشتم تا بخوابی...اینم عکسشه:
یه روز هم همه رفتیم کنار دریا و اونجا شما تو بغل بابایی خوابیدی....این عکسشه:
اینم یه عکس از شما تو حیاط مامانی و کنار درخت آلبالو:
اینا هم یه چند تا عکس از همون روزها:
![]()


فدای اون خنده های قشنگت بشم من مامان جونم...![]()

![]()


عمه و شوهر عمه هم مدت موندنشون تموم شد و برگشتن آمریکا...ایام خوبی بود و خوش گذشت...امیدوارم خوشتبخت شن و بازم بیان ایران....


برگشت به ساری و بودن با عمه جون پانیسا
