panisapanisa، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 13 روز سن داره

بهترین بهانه ی نفس کشیدن مامان و بابا

واکسن 6 ماهگی و اومدن به تهران

1392/4/26 2:41
نویسنده : مامان نلیا
202 بازدید
اشتراک گذاری

دخمل عزیزم سلام نانازم...شما امروز 92/3/28... 6 ماهت شددددد....مبارکت باشه گلم...

امروز صبح با بابایی شما رو بردیم بهداشت محلمون برای واکسن...خدا رو شکر رشدت خوب بود و هیچ مشکلی نداشتی...واکسنتم زدیم...طبق معمول گریه کردی عزیزم...اما ما زود حواستو پرت کردیم تا دردت یادت بره...شمام زودی یادت رفت و به رومون خندیدی دخمل خوش خنده ی ما...

بعدش اومدیم خونه و لباساتو کم کردم و کمپرس آب سرد رو پات گذاشتم که پات ورم نکنه...خدا رو شکر اصلا تب نکردی و حالت خوب خوب بود...برای همین تصمیم گرفتیم برنامه سفرمون به اراک رو کنسل نکنیم...آخه خاله مامان (خاله فرشته) داره از مکه میاد و دعوتمون کرده خونشون...

فردای اون روزی که برات واکسن زدیم  بارو بندیلمونو جمع کردیم و رفتیم تهران...

من و شما عقب نشستیم...شما تو کریرت بودی و کریرت رو هم به صندلی وصل کردیم...روروئک و کالسکتم با خودمون بردیم...شما هم دختر خوبی بودی و اذیت نکردی عزیزم...همون جا تو کریر هم خوابت برد... یه بارم برای اینکه سرت گرم شه یه کیسه فریزر که عاشقشی بهت دادم و باهاش بازی کردی.بعد که خسته شدی تو همون حالت و کیسه به دست خوابت برد...اینم عکس های شما تو راه رفتن به تهران:



 


                                                           ماچماچماچ


قربونت بره مامانت که اینطوری خوابت برده...خندهزبانماچ


وقتی رسیدیم خونه عزیز جون اینا عزیز زودی اومد تو پارکینگ تو رو محکم بغل کرد و سریع بردت بالا...دیگه ما رو یادش رفت باهامون روبوسی کنه...خنده
به عزیز نگفته بودیم که گوشتو سوراخ کردیم وقتی گوشتو تو راهرو دیده خیلی تعجب کرده...نیشخند
و ما باز اومدیم تهران پیش عزیز جون و بابا جون و دایی هات....


پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)