واکسن 6 ماهگی و اومدن به تهران
دخمل عزیزم سلام نانازم...شما امروز 92/3/28... 6 ماهت شددددد....مبارکت باشه گلم....gif)
امروز صبح با بابایی شما رو بردیم بهداشت محلمون برای واکسن...خدا رو شکر رشدت خوب بود و هیچ مشکلی نداشتی...واکسنتم زدیم...طبق معمول گریه کردی عزیزم...اما ما زود حواستو پرت کردیم تا دردت یادت بره...شمام زودی یادت رفت و به رومون خندیدی دخمل خوش خنده ی ما...![]()
بعدش اومدیم خونه و لباساتو کم کردم و کمپرس آب سرد رو پات گذاشتم که پات ورم نکنه...خدا رو شکر اصلا تب نکردی و حالت خوب خوب بود...برای همین تصمیم گرفتیم برنامه سفرمون به اراک رو کنسل نکنیم...آخه خاله مامان (خاله فرشته) داره از مکه میاد و دعوتمون کرده خونشون...
فردای اون روزی که برات واکسن زدیم بارو بندیلمونو جمع کردیم و رفتیم تهران...![]()
من و شما عقب نشستیم...شما تو کریرت بودی و کریرت رو هم به صندلی وصل کردیم...روروئک و کالسکتم با خودمون بردیم...شما هم دختر خوبی بودی و اذیت نکردی عزیزم...همون جا تو کریر هم خوابت برد... یه بارم برای اینکه سرت گرم شه یه کیسه فریزر که عاشقشی بهت دادم و باهاش بازی کردی.بعد که خسته شدی تو همون حالت و کیسه به دست خوابت برد...اینم عکس های شما تو راه رفتن به تهران:





قربونت بره مامانت که اینطوری خوابت برده...



وقتی رسیدیم خونه عزیز جون اینا عزیز زودی اومد تو پارکینگ تو رو محکم بغل کرد و سریع بردت بالا...دیگه ما رو یادش رفت باهامون روبوسی کنه...
به عزیز نگفته بودیم که گوشتو سوراخ کردیم وقتی گوشتو تو راهرو دیده خیلی تعجب کرده...
و ما باز اومدیم تهران پیش عزیز جون و بابا جون و دایی هات....![]()


واکسن 6 ماهگی و اومدن به تهران
