تولد یاسمن
عزیز دلم امروز میخوایم بریم تولد خواهرت(یاسمن)....![]()
قبلا کادوشو گرفتم...البته موقع خرید کادوش شما رو گذاشته بودیم پیش مامانی...خودم با بابایی رفته بودم یه کم خرید کنم...که شما گرسنه ات شده و شروع به گریه کردی...مامانی بهمون زنگ زد که زودتر بیایید خونه پانیسا داره بد جوری گریه میکنه...دیگه ما هم با عجله خودمونو رسوندیم خونه...خیلی گریه میکردی...سریع بهت شیر دادم...اما به جز گشنگی جاتو هم کثیف کرده بودیاااااا شیطون....
آماده شدیم و به شما هم یه پیرهن خوجل پوشوندیم و با دختر دایی بابا که خونمون بود(خاله شبنم) رفتیم تولد...![]()
اونجا همه از شما خوششون اومد و بغلت میکردن...شب خوبی بودی و خوش گذشت...شما هم خیلی ذوق میکردی و دوست داشتی نورهای رو زمین رو بگیری...موقع شام چون شما رو رو پام داشتم میخوابوندم بابایی شاممون رو کشید اوورد تو اتاق بخوریم...اما شما نمیخوابیدی و همش دوست داشتی فضولی کنی که دیگه دختر خاله بابا اومد شما رو با خودش برد بیرون اتاق...
آخرش خوابت برد...اینم عکسایی از شما تو اون شب:
قربون اون خنده هات و ذوق کردن هات بشه مامانت...![]()

عاشقتم عزیزم...![]()

قربوت جفتتون...![]()



تولد یاسمن
