panisapanisa، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 13 روز سن داره

بهترین بهانه ی نفس کشیدن مامان و بابا

اولین مسافرت پرنسس پانیسا

1392/4/26 2:40
نویسنده : مامان نلیا
463 بازدید
اشتراک گذاری

عزیزترینه مامان امروز ظهر با خاله فرشته که دیشب از مکه رسیده تهران با دایی نیما و زن دایی سارا که تازه از شیراز رسیده(رفته بود مسافرت) با عزیز جون و بابا جون و من و شما و بابایی همه با هم رفتیم اراک...
4 ساعت بعد رسیدیم...همه فامیل اومده بودن استقبال خاله اما همه چون برای اولین بار بود که شما رو میدیدن بیشتر به شما توجه کردن....خنده

اون شب رو بعد از یه استراحت رفتیم سالن شام بخوریم...شیلون خاله فرشته...
 همه فامیل اومدن...خیلی ها رو مدت ها بود ندیده بودم...آخرین بار که اراک رفته بودیم 2سال پیش بود...بعدش من باردار شدم و استراحت مطلق...حالا که شما 6ماهه شدی فرصتی شد تا بریم اونجا و دیداری تازه کنیم...

اون شب با د ختر دایی ها و دختر و پسر خاله های مامان سر یه میز نشستیم و خیلی بهمون خوش گذشت و گفتیم و خندیدیم...مدت ها بود که از ته دلم نخندیده بودم...خیلی سبک شدم والا....

شما هم با عزیز جونت خیلی بهت خوش گذشت...عزیز شما رو سر همه میزها میبرد و برای همه ذوق میکردی و دست و پا میزدی...با دختر همسایه خاله فرشته اینا(رها) و پسر پسر دایی مامان(دانیال) جور شده بودی و باهاشون بازی میکردی...

اینم عکسی از اون شب که بعد از کلی بازی و شیطنت بغل عزیز جون خوابت برده بود:



فردای اون روز هم خونه خاله فرشته موندیم...برای ناهار همه اومدن و دور هم بودیم...راستی خاله از گوشتی که قربونی کرده بود به ما داد تا باهاش برای شما سوپ درست کنیم....به به چه سوپیم شده بود...برای شام هم فامیل بودن و خیلی خوش گذشت...
روز بعدش رفتیم خونه دایی مامان(دایی علی)...اونجا هم واسه ناهار هم واسه شام همه بودن و خیلی خوش گدشت...
یه شب هم دختر دایی مامان(فتانه جون) همه رو دعوت کرد رستوران برای شام...اونجا هم باز شما سر میز همه میز ها میرفتی با عزیز جون...اون شبم خیلی خوش گذشت...اینا عکس هایی از شما تو اون شبه:
                                                                     


                                                              ماچماچماچ





یه روز هم رفتیم خونه یکی دیگه از خاله های مامان(خاله اکرم) برای ناهار اونجا بودیم...این عکس هات خونه خاله اکرمه:









خودتو نگاه کن داری با عزیز جون تاتی میکنی...قربون اون قد و بالای کوچولوت بشم من الهی....شورتشو نگاه...



برای شامش خاله الویه درست کرد که ببریم پارک...عصر همون روز من و شما و بابا و عزیز جون و بابا جون رفتیم یکی از روستاهای اطراف اراک(ورچه) که روستای پدریه من میشه...یعنی پدر بزرگم اونجا به دنیا اومده و زندگی کرده...اونجا یه قهوه خونه داشته که حالا فقط قسمتی از دیوارش مونده بود...البته پدر بزرگم وقتی که بابام 7-8 سالش بوده مهاجرت میکنن تهران...خیلی دوست داشتم که برم و اونجا رو ببینم...رفتیم و سر اون زمین کلی نشستیم و اینم عکس های شما سر اون زمینه:






از این گوسفند ها که اومده بودن آب بخورن خیلی خوشت اومده بود...



موقعی که اونجا بودیم گرسنه ات شد و بهت شی شی دادم...به این فکر میکردم که شما تو همون زمینی شیر خوردی که بابا جون همون جا شیر خورده...(مامانه بابا جون که بهش مادر میگفتیم و خدا بیامرز حدود 9 ماه پیش,قبل از دیدن شما, فوت کرده برای اینکه شیرش زیاد شه شیرشو تو همین آب چشمه میریخته)
خدا رحمتش کنه...خیلی دوست داشت شما رو ببینه...اون موقع که باردار بودم بهم زنگ میزد که حال شما رو بپرسه...میگفتم مرسی خوبه...میگفت سلام میرسونه بهم؟
خیلی هم دختر دوست داشت چون خودش دختر نداشت...حیف که شما رو ندیده رفت...افسوس

خلاصه بعدش هم یه سری به خود روستا و خونه هاش زدیم و برگشتیم اراک...

اون شب شام رفتیم پارک...خوش گذشت...فقط نمیدونم چرا شما همش گریه میکردی و نمیخوابیدی...اینم عکس اون شبه شماست که مشغول بازی با عروسکات بودی:



یه روز که خونه خاله اکرم بودیم و سر ناهار بودیم عزیز جون داشت به شما سوپ میداد که دید خوابت برده...آخیییییییییییییی...خیلی بامزه موقع غذا خوردن خوابت برده بود...ما هم با همون کریر شما رو گذاشتیم تو اتاق تا راحت بخوابی واسه خودت...این عکسته :

                                                 قلبقلب


راستی یه روز هم جوونا فامیل رفتیم یه جای خوش آب و هوا اطراف اراک...به خواسته عزیز جون شما رو پیش اون گذاشتیم و بدون شما رفتیم...جات خالی عزیزم خیلی خوش گذشت و خندیدیم...نیشخند اما جایی نبود که بشه شما رو هم ببریم...اما من همش دلم پیش شما بود و بارها به عزیز زنگ زدم و حال شما رو پرسیدم...البته شیر هم برات گذاشته بودم...
یه روز دیگه هم جوونا رفتیم یه تالاب نمک اطراف اراک که خیلی خیلی زیبا بود...اونجا هم شما نبودی...
یه شب دیگه هم جوونا رفتیم یه پارک و شما موندی خونه با عزیز جون...البته قبلش برات شیر گذاشته بودم...

روز آخر که میخواستیم برگردیم تهران بابا جون رفت یه عالمه نون محلیه اراک(فتیر) که مامان خیلی دوست داره خرید...(موقعی که شما رو باردار بودم دلم بد جوری هوس این نون محلی رو کرده بود...دایی علی مهربون مامان هم زحمت کشید 5 کیلو واسش با اتوبوس فرستاد ساری...دست گلش درد نکنه دایی خوب...خیلی دوسش دارم...خدا حفظش کنه...)

موقعی که میخواستیم نون ها رو هوا بدیم تا خمیر نشه شما رو خوابوندیم وسط نونا...یه نونم دادیم دستت...ببین چه با مزه شدی گلم:



بعد از 5روز اراک موندن و کلی خندیدن و خوش گذرونی برگشتیم تهران...البته سر راه یه سر رفتیم خونه دوست بابا(عمو ابوالفضل) و ناهار مهمونشون بودیم و بهش حسابی زحمت دادیم...بعدش اومدیم تهران...
سفر خیلی خوبی بود و به من که حسابی خوش گذشت و یه دل سیر خوش گذروندم...از همه فامیل ممنونم که بهشون زحمت دادیم.... 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

مریم مامان محمدصدرا
26 تیر 92 1:26
هزار ماشالله دختر خیلی نازی دارین. ان شاالله همیشه شاد و سالم در کنار پدر و مادر باشه. اگه دوست داشتین به وبلاگ ما هم سری بزنید. http://mos.niniweblog.com
Nurie
7 شهریور 93 12:31
Maman nelia azizo panisae khoshgelam un ruza ham ke shoma umde bodin arak be ma kheili khoshk gozashto avalin bari bod ke ma shomaro mididim...baza az inkaro bokono ba mamanio babayit be ma sar bezan...arusake khoshgelam
مامان نلیا
پاسخ
چشم خاله نوریه جون...مزاحمتون میشیم