panisapanisa، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 11 روز سن داره

بهترین بهانه ی نفس کشیدن مامان و بابا

عقد عمه

1392/4/23 2:48
نویسنده : مامان نلیا
244 بازدید
اشتراک گذاری

سلام خوشگلم....امروز روز عقد عمه ست...

شما رو آماده کردم و با بابا داماد رو بردیم آرایشگاه و بعد به مامانی اینا ملحق شدیم تا با هم بریم محضر...اما شما درست لحظه های آخر یه کار خرابی کردی که نگووووو....بر عکس همیشه تا رو نافت کار خرابی کرده بودی بطوریکه حتی جوراب شلواریت هم کثیف شده بودخنده

با کمک مامانی هول هولکی عوضت کردیم و شستیمت و جوراب شلواریتم شستیم و بابا با سشوار و اتو به جونش افتاد تا خشکش کنه...و خودمونو به محضر رسوندیم...

شما تو تموم مدتی که تو محضر بودیم خواب بودی تو بغل بابایی و اصلا هم بیدار نشدی...مامان هم تند تند از عروس و داماد عکس و فیلم میگرفت...اینم عکسشه:

 

 




بعد از محضر همه رفتیم رستوران برای ناهار.قبل از اینکه ناهارو بیارن بیدار شدی که بردمت یه گوشه سالن و بهت شی شی دادم...موقع ناهار خوردن هم تو بغل مامانی بودی و طفلک مامانی یه دستی ناهارشو خورد...

تو این عکس شما رو گذاشته بودیم رو زمین(جلوی در محضره) تا بقیه هم بیان و شما همچنان خواب بودی:






بعد از ناهار نمیدونم چرا همش گریه میکردی...منم بغلت کرده بودم و دور سالن میچرخیدم تا آروم شی...بعدش رفتیم خونه عمو بابا...قرار بود برای اون شب که اتفاقا تولد شوهر عمه هم بود براش جشن تولد بگیریم...

شب مهمونا اومدن و جشن شروع شد...چون شما پستونک هم نمیخوردی واسه همین یه کم کار من سخت تر بود برای آروم کردنت...اون شب هم یه کمی نق نق میکردی...خوب بالاخره شما هنوز توچولویی و سر و صدا و شلوغی اذیتت میکنه دیگه...طبیعیه...منم سعی میکردم اگه اذیت میشی ببرمت تو اتاق تا راحت باشی...مثلا موقع باز کردن کادو ها من و شما تو اتاق بودیم...اما اون شب دختر دایی بابا(شبنم) هم خیلی بهم تو نگه داری شما کمک کرد...شما رو نگه میداشت تا من و بابا یه کم قر بدیم...

تقدیم به خاله شبنم:

اون شب هم گذشت و فرداش همه خونه اقوام شوهر عمه دعوت بودیم...اونجا هم تو کریر بودی هم تو بغل...من بیشتر تو اتاق مشغول رسیدگی به شما بودم...چون کوچیک بودی تند تند کار خرابی میکردی و کارات زیاد بود...برای همین دیگه فرصت نشد با بابایی برقصیم...پس فردام عروسیشونه...

راستی عزیز دلم یادم رفت بگم که 9 فروردین هم عروسی پسر خاله مامان بود تو آستارا اما من و شما و بابایی به خاطر نزدیک بودن 2 عروسیا(پسر خاله مهدی و عمه) نتونستیم عروسیه مهدی رو بریم و از این بابت خیلی دلم سوخت...ناراحتچون همه اقوام بودن و دلمم خیلی براشون تنگ شده بود و دوست داشتم که برم...اما اگه 9 میرفتیم باید 10 برمیگشتیم تا 11 به عروسیه عمه برسیم برای همین گفتیم ممکنه هم شما هم ما خسته بشیم...اونجا سرد هم بود ممکن بود شما مریض شی برای همین نرفتیم اما هیچ عیبی نداره همشون فدای عزیزترینم...اما عزیز جون اینا رفتن و 10 برگشتن که برای عروسی عمه تهران باشن...

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)