ایام نوروز
عسل مامان:
این ایام نوروز با بودن در کنار عمه و بیرون رفتن با هم میگذره...ما با خانواده همسر آینده عمه یه شب رفتیم در بند که البته من نمیخواستم برم چون فکر میکردم ممکنه اذیت بشیم...همش هم برای تصمیم گیری مونده بودیم که چکار کنیم...از طرفی دوست داشتیم تو جمع باشیم از طرفی هم میترسیدیم شما اذیت بشی و به دنبال اون ما هم اذیت شیم و بقیه رو هم اذیت کنیم....بابایی هم تصمیم رو به عهده خودم گذاشته بود...
بالاخره چون شما تو ماشین خوابیدی ما هم تصمیم گرفتیم که بریم....اونجا که رسیدیم خیلی سرد بود واسه همین شما رو لای پتو تو کریر گذاشتیم و کمربندت رو هم بستیم و رفتیم بالا...همون اوایل کوه تو یه رستوران خوجل نشستیم...خدا رو شکر اونجا با اینکه سر باز بود اما هم از بالا و هم از پایین حرارت داشتیم... شما رو تو بغلم گرفتم که اگه هم بیدار شدی با دیدن من آروم شی و دوباره بخوابی...صدای آبشار هم میومد...برای همین شما هم اصلا بیدار نشدی و راحت بغل مامانت خوابیدی...ما هم شاممون رو خوردیم و اذیت نشدیم...خوب بود و خوش گذشت...![]()
یه شب هم رفتیم کرج خونه دختر خاله مامانی و خاله بابا عید دیدنی...اونجا هم دختر خوبی بودی و خوش گذشت...
یه روز هم با عزیز جون و بابا جون و دایی نیما و زن دایی و دایی ایمان رفتیم چند جا برای عید دیدنی....اون روز هم خوش گذشت...و عیدی هم جمع کردی![]()
راستی عزیزم یه شب که با عمه بودیم عمه سوغاتی هاتو بهت داد...نصف چمدون مال تو بود گلم....
دست عمه درد نکنه که انقد شما رو دوست داره و به فکرته...
یه عالمه پیرهن و بلوز و شلوار و دامن و کفش و کلاه و هد سر و حتی مایوووووو...اونم یه مایوی خوجل...
خلاصه اینکه همه چیزایی که اوورده خوجله و کلی بچه پولدار شدیااااااااااا کلک....
دستش درد نکنه....


تقدیم به عمه مهربون پانیسا![]()


ایام نوروز
