فرودگاه و اومدن عمه
سلااااااااام عزیز دلم....امشب قراره عمه برسه ایران و شما برای اولین بار ببینیش...![]()
برای اینکه هم شما هم عمه برای بار اوله که دارین همو میبینین واسه همین به فکر بابایی رسید که یه تابلو درست کنیم و اسم عمه رو روش بنویسیم تا بتونین همو پیدا کنین...![]()
رو تابلو دست تازمون اسم عمه رو نوشتیم و زیرش نوشتیم عمه جونم...آدمای دیگه که تو فرودگاه منتظر اقوامشون بودن با دیدن شما توبغل من با اون تابلوت خندشون میگرفت و از این ابتکار خوششون میومد...
این هم عکس شما با تابلوت:

خلاصه عمه جون با همسر آیندشون رسیدن ایران و شما رو دیدن و بغلتون کردن عزیزم...![]()
اما اون شب شما یه کمی خسته شده بودی و گریه میکردی.قبل ازرسیدن عمه برای شیر دادن و عوض کردنت با یاسمن رفتیم نمازخونه...همه دستشون بند بود و کسی همراهمون نبود واسه همین یه کم اذیت شدم تا کارای شما رو با اون کاپشن سر همیت انجام بدم...خوب منم اولین باره که مامان میشم و خیلی بی تجربه ام...مخصوصا این جور جاها...اما خوب بالاخره کارا انجام شد...طفلک یاسمن 8 ساله کمکون میکرد...
بعد از اومدن عمه و خوردن خواراکی چون شما خیلی خسته شده بودی و احتمالا گرمت هم بود من خیلی سریع از بقیه خداحافظی کرذم و با یاسمن اومدیم بیرون که سوار ماشین بابایی بشیم...اونجا هم یه کم اذیت شدیم...آخه از یه جای گرم اومده بودیم بیرون که هم سرد بود هم باد میومد هم شما گریه میکردی هم من ماشین بابایی رو پیدا نمیکردم![]()
اون شب هم با همه تلخیا و شیرینیاش گذشت...اینم شما تو فرودگاه بغل بابایی و منتظر اومدن عمه:



فرودگاه و اومدن عمه
