تولد مامان با حضور گرم دخملم و بابا
سلااااااممممممممم عزیز دلم...امروز تولد مامانته....![]()
امروز تولد مامان رو خونه مامانی جشن گرفتیم...خودمون بودیم...موقع فوت کردن شمع کیک هم فقط من و شما و بابا و مامانی با یاسمن(دختر دختر خاله بابا) بودیم...بقیه نبودن...شما هم میخواستی بری تو کیک و فضولی کنی...کادوی مامان رو هم همش میخوردی...فکر کنم کاغذ کادوش خیلی خوشمزه بود برات...![]()
اینم عکس شما تو تولد مامان:
راستی مامان امروز 27 سالش تموم شد...اما چون مامانی کیک و شمع رو برامون خریده بوده دقیقا نمیدونسته چه شمعی باید بگیره...خودتو ببین فکر کنم خیلی دلت میخواد شیرجه بری تو کیک...آره؟
حالا برات بگم از تصمیم ناگهانی که اون روز گرفتیم...
خیلی وقت بود که میخواستم گوشتو سوراخ کنم...دوست داشتم این کارو تو بچگیت وقتی هنوز متوجه نیستی بکنم تا یادت نمونه...آخه من خودم وقتی 6-7 سالم بود گوشمو سوراخ کردم...خوب یادمه که ترسیده بودم...نمیخواستم تو هم همین خاطره رو داشته باشی...روز تولدم صحبت این موضوع شد...که مامانی پیشنهاد داد همین امروز که تولد من هم هست شما رو ببریم سر کوچه خونه مامانی اینا و گوشتو سوراخ کنیم...منم قبول کردم...
چون شما تو ایامی هستی که شیر خشک میخوری برات یه شیشه شیر هم برداشتم...با بابا و مامانی و خاله و دختر خاله بابا و یاسمن رفتیم درمونگاه...خیلی خیلی استرس داشتم...اما شما بی خبر از بلایی که قراره سرت بیارن واسه خودت آواز میخوندی و از اینکه اومدی بیرون ذوق میکردی و دست و پا میزدی...
بردیمت پیش دکتر...بغلت کردم و سرتو نگه داشتم...با این کار سریع فهمیدی که قراره یه بلایی سرت بیارن...شروع به گریه کردی...بعد از کلی علامت گذاری و بالا و پایین کردن بالاخره در حالی که گریه میکردی سوراخ گوش اول رو زدو....و شما گریه ات شدیدتر شد...بمیرم برات...خیلی حالم بد شد و با شنیدن صدای گریه ی شدیدت چشام پر اشک شد...بابا هم داشت ازمون فیلم میگرفت...اونم سریع دوربینو قطع کرد و اومد شما رو بغل کرد و از اتاق برد بیرون تا آروم شی...موقع رفتن پاش به صندلیه اونجا گیر کرد و داشت زمین میخورد...
دکتره از عکس العمل من و بابا خنده اش گرفته بود و میگفت شما جوونا چرا اینطوریید؟ این از مامانش که داره گریه میکنه و اینم از باباش که از هولش داره زمین میخوره...نمیدونم والا ولی من که اعتراف میکنم اصلا راحت نبود و خیلی پشیمون شده بودم و اگه دوباره میخواستم تصمیم بگیرم این کارو الان نمیکردم...خلاصه بعد از اینکه یه کم آروم شدی بردیمت تو اتاق و گوش دومم سوراخ کردن برات...برای اونم گریه کردی...تموم بدنم خیس عرق شده بود...ولی خوب خدا رو شکر تموم شد و شما هم چند دقیقه بعد یادت رفت و میخندیدی...
ولی از شانس بد ما سوراخ گوشات مثل هم نیست و بالا پایینه...یکیش بالاتر از اون یکیه...مخصوصا وقتی گوشواره آویز دار میندازم برات بیشتر معلومه...ولی فعلا کاریش نمیشه کرد تا هر موقع که بزرگ شدی به اراده خودت بری و اصلاحش کنی...فردای اون روز گوشواره نگین دار بدلی رو در اووردم و گوشواره طلا خوجل برات انداختم...در هر صورت میدونم که اذیت شدی ولی عزیزم خواستم که بچه تر باشی و یادت نمونه...حالا مبارکت باشهههههههههههههههههههه گلم....![]()
اینم یه عکس از اون شب که تو این عکس گوشواره ات هم معلومه:


تولد مامان با حضور گرم دخملم و بابا
