panisapanisa، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 11 روز سن داره

بهترین بهانه ی نفس کشیدن مامان و بابا

هیئت دیدن پانیسا کوچولو

نانازه مامان این روزای محرم من و شما با عزیز جون و دایی نیما و زن دایی سارا فقط یه شب رو بیرون رفتیم برای دیدن دسته های عزاداری...دوسته کوچولوت (آقا رهــــــــــــــــام) هم با مامان و باباش اومده بود ولی زیاد با هم بازی نمیکردین...هنوز رهام کوچولوه و بیشتر بچه های بزرگتر از خودش رو دوست داره شما هم همینطور برای بچه های بزرگتر بیشتر ذوق میکنی...وقتی دسته عزاداری داشت از جلومون رد میشد شما که هنوز مفهوم این چیزا رو درک نمیکنی با صدای طبل شروع کردی به نانای نای... یه بارم وقتی مداح داشت موقع مداحی کردنش از پشت بلندگوش میگفت خداحافظ شما شروع کردی به بای بای کردن خیــــــــــــــلی باحال بود اون شب همش از بغل من میرفتی بغله عزیز ج...
1 آذر 1392

سرما خوردگیه بابا و دخمل

دختره نازم چند روز پیش یه سرما خوردگیه نسبتا خفیف گرفتی وقتیکه از حموم اومده بودی بیرون...از اون طرف هم بابایی تو ساری مریض شده و سرمای بدی خورده...                                                               من و عزیز جون و بابا جون فوری شما رو بردیم دکتر...خدا رو شکر دکتره اینجا دکتره خودتو تو ساری شناخت و همون شربتی رو داد که پارسال اون داده بود (این شربت برای کاهش علائم سرما خوردگیه که شما به خاطر آلرژی باید بخوری) روز اول همش تب داشتی و مدام حواسم بود که تبت بالا نره...شبش هم...
19 آبان 1392

چند تا شیرین کاری از پانیسا کوچولو

عشقم چند روزه عاشق توپی شدی که خاله شبنم بهت داده!!! مدتها خودت تنهایی با توپت بازی میکنی...هی میکوبیش زمین تا قل بخوره بعد دنبالش میری و برش میداری و دوباره میکوبیش زمین...این کارو چندین بار انجام میدی...کاری هم به کاره هیچ کسی نداری و حسابی تو نخ بازیه خودتی...هر جا هم که توپت بره(زیره میز و صندلی و...) باید بری و برش داری... تو این عکس هم رفتی زیر میز عسلیه عزیز جون اینا و میخوای که توپت رو برداری اما گیر کردی اون زیر... اون چشاتو نگا کن که چه شیطون داره به توپه نگا  میکنه...                                           &n...
19 آبان 1392

داستان پانیسا و اسباب بازیه مورد علاقه اش

شیطون بلا خانم یه روز با عزیز جون رفتی حموم و حســـــــــــــــابی با هم آب بازی کردین و صدای آواز خوندنتون تا تو هال میومد... وقتی اومدی بیرون لپات گل انداخته بود و خیلی بامزه شده بودی...   آخـــــــــــــی حسابی آب بازی کردی و خسته شدی دختره خوشگلم؟                                                      اما بعد از خوردن شیر انرژی گرفتی و رفتی سراغ اسباب بازیات عاشقه این تلفن موزیکاله هستی که مامانی برات خریده...با آهنگاش فوری نانای میکنی قرتی خانم مـــــــــــــــــن... قرب...
19 آبان 1392

خریدای پاییزه پانیسا خانم

دخمل خوشگلم اینا خریداییه که مامان براتون کرده...مبارکت باشه عزیزم...ایشالا به سلامتی و شادی ازشون استفاده کنی گلم...من و شما و عزیز جون و بابا جون با هم رفتیم خرید...شما نسبت به قبل مدت زمان بیشتری تو کالسکه ات دووم میاری...آفـــــــــــــرین واسه خودت مغازه ها رو میدیدی و کیف میکردی...ولی آخراش دیگه خسته میشدی و میومدی بغله عزیز جون...عزیز جون هم حسابی باهات بازی میکرد و شما هم خیلی خوشحالی و شیطنت میکردی...همش دوست داشتی تاتی کنی با عزیز جون...خوشت میومد که با کفشای جغجغه دارت تاتی کنی...مامان فدای خودت و کفشات ممنون از عزیز جون و بابا جون که تو خرید کمکمون کردن اینم عکسی از لباسای جدیدت که دایی ایمان با فتوشاب برات در...
19 آبان 1392

بله برونه دایی ایمان جون

ســــــــــــــــــــلام نانازه خوشگله مامان عزیزم من و شما و بابایی اومدیم تهران برای بله برونه دایی ایمان...مامان چادر عروس خانم رو کادو و تزئین کرد و 5شنبه 9 آبان همه رفتیم خونه عروس خانم(زن دایی شکوه)...                     شما هم طبق معمول خیلی شیطونی کردی...مخصوصا موقع خوندن صیغه محرمیت دایی ایمان و زن دایی شکوه...برای همین بابایی مجبور شد شما رو ببره تو اتاق تا سکوت باشه اینم چند تا عکس از شما تو اون شب: پانیسا تو فکره حمله به کادو عروس خانم پانیسا با شادوماد(دایی ایمان) پانیسا با دایی هاش (سمته راست:دایی نیما /سمته چپ:دایی ایمان )  ...
13 آبان 1392

چند تا عکس از پانیسای خوش تیپ با لباسای زمستونی

ســــــــــــــــلام عشقه کوچولوی مامان نلیا...   میخوام چند تا عکس برات بذارم با لباسای زمستونی البته خیلی هم زمستونی نیست(چون پاهای تپلت لخته) مامان قربون اون لبای نازت بشه که بعضی وقتا جمشون میکنی تو! الان لب بالاتو جمع کردی تو عاشق مارک لباسا و عروسکاتی...اگه مارک داشته باشن فوری پیداشون میکنی و میخوریشون...دیگه کاری به جاهای دیگه اش نداری                                                       فدای اون قد و بالات بشـــــــــم من...       &n...
7 آبان 1392