سرما خوردگیه بابا و دخمل
دختره نازم چند روز پیش یه سرما خوردگیه نسبتا خفیف گرفتی وقتیکه از حموم اومده بودی بیرون...از اون طرف هم بابایی تو ساری مریض شده و سرمای بدی خورده...
![]()
من و عزیز جون و بابا جون فوری شما رو بردیم دکتر...خدا رو شکر دکتره اینجا دکتره خودتو تو ساری شناخت و همون شربتی رو داد که پارسال اون داده بود (این شربت برای کاهش علائم سرما خوردگیه که شما به خاطر آلرژی باید بخوری)
روز اول همش تب داشتی و مدام حواسم بود که تبت بالا نره...شبش هم تا صبح حدودای ساعت 9-10 بیدار بودم و مدام چکت میکردم و دستمو خنک میکردم و رو بدنت میذاشتم تا تبت بیاد پایین...آخه وقتی دستماله خیس رو پیشونیت میذاشتم بیدار میشدی و گریه میکردی...شمام خیلی بی قرار بودی...الهی درد و بلات تو سر مامانت بخوره که مریض شدی دختر گلم...خیلی هم معصوم و مظلوم و آروم شدی...همچنان شیطونی میکنی اما با سرعتی کمتر
روز دوم دیگه بهتر شدی و روز سوم کاملا خوب شدی و دوباره مشغوله بازی و شیطنت و ورجه وورجه شدی...
اما بابایی هنوز مریضه و تب داره...
2شب هم بد خواب شده بودی و هر کاری میکردم نمیخوابیدی و همش گریه میکردی...آخر با دایی نیما و زن دایی سارا رفتیم دور دور تو خیابونا تا بالاخره خوابیدی...
برای دایی نیما و زن دایی سارا![]()


سرما خوردگیه بابا و دخمل
