اولین سرما خوردگیه پانیسا کوچولو
سلام دختر نانازم...الهی مامان دورت بگرده که مریض شدی...سرما خوردی گلم
فکر کنم رفتیم عباس آباد اونجا گرفتی...آخه عزیز هم مریض بود...خودش خیلی ناراحته و میگه که کاش نیومده بودین اما خوب کسی فکر نمیکرد شمام مریض شی...اول بردیمت دکتر خودت که فوق تخصص گوارش اطفال رو داره...اون برات آنتی بیوتیک تجویز کرد...تا 5 روز به زور خوردیش...آخه خیلی بد دارو میخوری...با هزار ترفند بهت میدادیم...با کمک یکی از دوستای بابایی(عمو سینا) که از شهسوار (شهر دانشجویی مامان) اومده...
خیلی خنده دار بهت میده...یکی دیگه از دوستای بابا هم با خانمش(عمو ابوالفضل) از قم اومده...دوستای دوران سربازیه بابا تو مرزن آبادن....اون موقع من و بابایی هنوز عقد کرده هم بودیم...
خلاصه این روزا هم مراقب شما هستیم هم میریم مهمونی...یه شب یکی دیگه از دوستای بابا که تو قائمشهران(عمو کامی)ما رو با عمو سینا و عمو ابوالفضل دعوت کردن خونشون و حسابی هم تو زحمت افتاده بودن...خیلی خوش گذشت و خندیدیم و عموهات هم حسابی باهات بازی کردن....یه شب دیگه هم باز یکی دیگه از دوستای بابا(عمو یونس) همه رو دعوت کرد خونشون
اونا هم تو زحمت افتاده بودن و تدارک دیده بودن...اونجا هم شما دختر خوبی بودی و خیلی خوش گذشت و عمو سینا هم برامون دف زد و خوند برامون...شما هم با چشای گرد و با تعجب نگاش میکردی...عموهای خیلی خوب و مهربونی داری و خیلی دوستت دارن و باهات بازی میکنن...فقط حیف که دورن و دیر به دیر دور هم جمع میشیم...
یه شب هم ما همه رو شام بیرون دعوت کردیم...مامانی و عمو آرمین و پسر خاله های بابا هم اومدن...بعدش همه رفتیم خونه مامانی اینا تو حیاط نشستیم...البته شما اصلا حال نداشتی و منم خیلی به خاطر حال شما استرس داشتم و زیاد بهم خوش نگدشت...بمیرم برات همش گریه میکردی...دیگه مهمونا هم زیاد نموندن و رفتن تا ما هم بریم خونمون و شما استراحت کنی
راستی عزیزم شما یه 1-2 هفته ایی میشه که پستونک میخوری...عزیز جون با هزار ترفند بهت داد...خیلی راحتتر شد اینطوری...شبا خیلی به درد میخوره و باهاش آروم میشی...البته بعضی وقتا هم دیگه خیلی بهونشو میگیری...مخصوصا وقتی مریضی...مثلا امشب دقیقا 28 بار بیدار شدی و بهت پستونک دادم...
مشکل دیگه ای هم نداشتی...تب هم نداشتی فقط به خاطر مریضیت بهونه میگرفتی...تقریبا میشه گفت که نخوابیدم...خودت هم خیلی اذیت شدی...
من و بابایی وقتی دیدیم با اون آنتی بیوتیک هم خوب نشدی بردیمت یه دکتر دیگه که خیلی هم بد اخلاقه...اون بهمون گفت که شما آۀژی داری و همین آلرژی باعث میشه که وقتایی که سرما میخوری علائم شدیدتری نشون بدی...و چاره اش مصرف داروهای ضد آلرژِیه...آخه شما هم از مماخت هم از چشمای نازت آبریزش داری...دور چشمها و حتی ابروهات قرمز میشه...مخصوصا وقتایی که خوابت میاد خیلی این شکلی میشی...بعد که میخوابی و پا میشی یه کم این علائمت بهتر میشه...
این داروها خیلی برات خوب بود و در عرض 48 ساعت خوب شدی...این روزا خیلی هم بی اشتها شدی و به زور یه کم شیر میخوری...عزیزم خیلی ناراحتم و عذاب میکشم...همه بهم میگن انقد حساس نباش...بچه ست دیگه...مریض میشه...اما من دست خودم نیست...خیلی استرس دارم.48 ساعت بعد که به درخواست خود دکتر دوباره بردیمت پیشش گفت که اگه خونه رو خیلی گرم نکنید به زودی کاملا خوب میشه و اشتهاش هم بر میگرده...همین هم شد...بابا خیلی به گرم بودن خونه اصرار داره و صبحا که میخواد بره شرکت همه شوفاژ ها رو روشن میکنه اما من مخالفم...بالاخره خوب شدی و اشتهات هم کم کم خوب شد...
راستی یه شب هم من دوستای بابایی رو خونمون دعوت کردم...اون شب خیلی بهمون خوش گذشت...عمو سینا باز هم برامون دف زد و خوند...شما باز هم با تعجب نگاش میکردی...خیلی این جمع رو دوست دارم...فرداش عمو ابوالفضل برگشت قم و عمو سینا هم برگشت شهسوار...اما خودشون میگفتن که خیلی دلشون برای شما تنگ شده...قربونت بشم که همه رو شیفته خودت میکنی...عزیزترینم...عشقم...عمرم...
همه زندگیه مامانتی
اینم یه عکس از اون شب که مهمون داشتیم.تو این عکس قرمزیه دوره چشمات معلومه



راستی عزیزم شما که مریض بودی مامان هم سرما خورد...واسه همین مامانی ما رو برد خونشون و مراقبمون بود تا خوب شدیم که ازش به خاطر همه محبت هاش ممنونم
تقدیم به مامانی پانیسا


اولین سرما خوردگیه پانیسا کوچولو
