بستن تبلیغات

روز به دنیا اومدن دختر گلم

بهترین بهانه ی نفس کشیدن مامان و بابا

پانیسا کوچولو

پانیسای عزیزم با پاهای کوچولوت به زندگیه ما خوش اومدی.دوست داریم

                                  

[ دوشنبه 17 تير 1392 ] [ 23:34 ] [ مامان نلیا ] [موضوع : ] [ ]
روز به دنیا اومدن دختر گلم

سلام دختر عزیزم....این اولین متنیه که دارم برات مینویسم.

من و بابایی بی صبرانه منتظر دیدنت بودیم...قرار بود بین 10-12 دی بریم بیمارستان ولی صبح روز 28 آذر ساعت 7.30 که بابا بیدار شد تا بره سر کار منم بیدار شدم...حس میکردم درد دارم...ولی چون دردام شدید نبود و قبلا هم چنین دردایی رو تجربه کرده بودم فکر نمیکردم جدی باشه...هی این دست اون دست شدم تا بالاخره ساعت 8 درست وقتی بابا میخواست از خونه بره بیرون صداش کردم و جریانو گفتم...اونم چون خونه مامانی بودیم به مامانی گفت و مامانی هم به خاله زهره زنگ زد و اونم به دکترم که دوستشه زنگ میزنه و دستور بستری شدنمو میگیره...

خیلی ترسیده بودم و هیجان زده و خیلی خیلی شوکههههههههههه....سریع به عزیز جون زنگ زدم و جریانو گفتم.اونا هم خیلی شوکه شدن...قرار شد من برم بیمارستان و معاینه شم اگه تصمیم به عمل گرفته شد به عزیز جون خبر بدم تا راه بیوفتن بیان ساری...رفتم یه دوش هول هولکی گرفتم و با مامانی و باباجی و بابا رفتیم بیمارستان...

خوب بود که از چند روز پیش ساک بیمارستانو بسته بودم و دقیقا شب قبل خریدامم کرده بودم و حتی آخرین شام 2 نفره رو با بابا بیرون خورده بودیم..عینک

بعد از معاینه قرار شد عمل شم با موبایلم به عزیز جون زنگ زدم و گفتم مامان میخوان ببرنم اتاق عمل و یهو احساس غریبی کردم و زدم زیر گریه....گریه عزیز جون هم گریه میکرد و دلداریم میداد...دردام شدیدتر میشد...به همه دوستام و فامیل اس ام اس دادم و نوشتم پانیسا خانوم داره عجله میکنه و به دنیا میاد...کلی گریه کردم تا سبک شدم...اصلا فکرشو نمیکردم ناگهانی زایمان کنم...اما انگار تو عجله داشتی زودتر بیای بغل مامانتبغل

بعد از 6ساعت و نیم تحمل درد زایمان بالاخره دکتر از راه رسید و بعد از خداحافظی از بابا و مامانی  با خاله زهره رفتیم اتاق عمل...همه دلخوشیم به حضور خاله زهره بود.خدا خیرش بده بنده خدا خیلی بهم روحیه میداد.از نخاع بهم آمپول زدن که حسابی درد داشت و بعد پاهام بی حس شد.چند دقیقه بعد درست ساعت 14:35 صدای گریتو شنیدم و اشک شوق ریختم...قلب تو رو سریع بردن اون طرف و از دور نشونم دادم....الهی دورت بگردم مامان خیلی کوچولو و لاغر و نحیف بودی....صدای گریه اون روزت هنوز تو گوشمه...بهترین حس دنیا رو داشتم.حس زیبای مادر شدن...

وقتی بردنم تو بخش همه اومده بودن...خاله ناهید اینا و مینو... عزیز جون و بابا جون و دایی ایمان هم از تهران رسیده بودن..ساعت ملاقات که تموم شد همه رفتن پایین...عزیز جون رفت وسیله از تو ماشین بیاره...تا اون بیاد قرار شد بابا پیشم باشه...همون موقع تو کوچولو رو اووردن و گذاشتن بغلم....واااااااااااااااای عجب حس شیرینی داشتم....بابا داشت ازمون فیلم میگرفت....تو گریه میکردی...وقتی باهات حرف میزدم و قربون صدقه ات میرفتم با شنیدن صدای من آروم میشدی و من از این اولین ارتباطمون و اولین آغوشت اشک میریختم و بابا هم از پشت دوربین تند تند اشک میریخت...

فکر نمیکنم تو دنیا حسی زیباتر از این حس هم باشه....قلب

بعد از اومدن عزیز جون بابا رفت خونه....شب اول با هم بودن خیلی شیرین بود...خدا رو شکر اصلا درد نداشتم و سر حال بودم...تا صبح پیش ما بودی...ساعت 5 اومدن بردنت...موهات کاملا بور بود و حسابی سفید بودی عزیزم....ماچ

روز بعد هم تو ساعت ملاقات دایی نیما و زن دایی سارا رسیدن.دایی رفت بخش اطفال و با عزیز جون تو رو یه لحظه دیدن که داشتی گریه میکردی...دایی هم از ذوقش گریه میکنه...

از بیمارستان که مرخص شدم همه رفتیم خونه ما...باباجی جلوی پامون گوسفند قربونی کرد....

عزیزتزینم اینم از خاطره به دنیا اومدنت....عاشقتم با تمام وجودمقلبقلبقلب

اینم چند تا عکس از تو بیمارستان و ورودت به خونه...

دخملی رو تخت بیمارستان

                                                               

دخمل کوچولو تو بیمارستان بغل غزیز جونش

ورود کوچولو به خونمون...

 

ورود کوچولو به خونمون

                                                          


دستای کوچولوتو تو آستینت جمع کردیا

[ چهارشنبه 26 تير 1392 ] [ 3:13 ] [ مامان نلیا ] [موضوع : ] [ ]